برج السرطان

(اغلب مطالب این وبلاگ از جاهای دیگه برداشته شده(اینو گفتم که بعداَ شاکی نشین

+ تنهایی

دیر گاهیست که تنها شده ام

 قصه غربت صحرا شده ام

 وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

 من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام!

نویسنده : م ن ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
تگ ها:


+ عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!............

موج اگر می دانست ساحل هیچ وقت دستش را نمی گیرد .هرگز برای رسیدن نفس نفس نمیزد.

------------------------------------------------------------------------------------

آیا دیده اید درختی به شاخه خودش بیاویزد      آری من همان درختم که به شاخه خودش آویخته است

-----------------------------------------------------------------------------------------

هیچ گاه کسی را دوست نداشته باش، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون می کشاند هر گاه کسی را دوست داشتی رهایش کن. اگر به سویت باز نگشت بدان که از اول هم مال تو نبوده است

نویسنده : م ن ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
تگ ها:


+ :-(

پیداست هنوز شقایق نشدی / زندانی زندان دقایق نشدی / وقتی که مرا از دل خود می رانی / یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی/ زرد است که لبریز حقایق شده است / تلخ است که با درد موافق شده است / شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی / پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

نویسنده : م ن ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۳٠
تگ ها:


+ همانا زندگی زیباست

در 15 سالگی آموخت که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.


در 20 سالگی یاد گرفت که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود.


در 25 سالگی دانست که یک نوزاد مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته محروم می کند.


در 30 سالگی پی برد که قدرت جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن.


در 35 سالگی متوجه شد که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد.


در 40 سالگی آموخت که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم .بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.


در 45 سالگی یاد گرفت که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفا ق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان میدهد.


در 50 سالگی پی برد که کتاب بهترین دوست انسان است و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.


در 55 سالگی پی برد که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.


در 60 سالگی متوجه شد که بدون عشق می توان ایثار کرد اما هرگز بدون ایثار نمی توان عشق ورزید.


در 65 سالگی آموخت که انسان برای لذت بردن از عمری دراز بعد از آن چه لازم است آن چه را نیز میل دارد بخورد.


در 70 سالگی یاد گرفت که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست. بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.


در 75 سالگی دانست که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است . به رشد و تکامل خود ادامه می دهد و به محض آن که گمان کرد که رسیده شده است دچار آفت می شود.


در 80 سالگی پی برد که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترین لذت دنیا است.

 

 

 در 85 سالگی دریافت که همانا زندگی زیباست.

 

 

نویسنده : م ن ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٦
تگ ها:


+ الهی...

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی،همدردی کنم

بیش از آنکه مرا بفهمند ، دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که می ستایم و در بخشیدن است،که بخشیده می شویم و

در مردن است،که حیات ابدی می یابیم.

نویسنده : م ن ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٢
تگ ها:


+ خاک

ناگزیر از خاک خاک بر میخیزد...

آنگاه خاک سرگشته وپر غرور بر خاک قدم میزند

خاک از خاک کوشک ها می سازد و برج ها ومعبد ها

خاک بر خاک افسانه ها و آموزه ها و آیین ها پدید می آورد

آنگاه خاک از کردار خاک خسته می شود و از سایه های زمین اشباح می بافد و اوهام و رویاها

آنگاه خواب خاک پلک های خاک را به بازی می گیرد و به خوابی ژرف و جاودانه فرو می برد

آنگاه خاک با خاک می گوید :رحم و گور منم.....تا هنگامی که ستارگان از بین بروند و خورشید خاکستر شود رحم و گور خواهم بود..... 

جبران خلیل جبران

نویسنده : م ن ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
تگ ها: خاک


+ ....

مرز در عقـل و جنـون بـاریـک است

کفر و ایمان چه به‌هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم

مـثــل ویـرانـی و بـهـت مــردم

گیسـویـت تعـزیتی از رؤیا

شب طولانی خون تا فردا

خــون چـرا در رگ مـن زنجـیــر است

زخـم من تشنـه‌تـر از شمشیـر است

مستم از جام تهی حیرانی

بـاده نوشیده شـده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده

هوشیـاری‌ست مـگـو سهو شده

من و رسـوایی و ایـن بار گنـاه

تـو و تنهایی و آن چشم سیاه

از من تازه‌مسلمان بگذر، بگذر

بگــذر از سر پیمـان بگذر، بگذر

دِیــن دیـوانـه به دیــن عشق تو شد

جاده‌ی شک به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی

بـاده نوشیده شـده پنهانی

 

نویسنده : م ن ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳
تگ ها:


+ عشق

حرفی راه گلوی هر دوی ما را گرفته

و هیچکدام لب به سخن نمی گشاییم

عشق همیشه گفتن نیست

 گاه سکوت است

و گاه یک نگاه غریبه

این درد مشترک من و توست که نمی توانیم در چشمان یکدیگر نگاه کنیم.....

نویسنده : م ن ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٤
تگ ها: عشق


+ وحشت از عشق

وحشت از عشق که نه

ترس ما از فاصله هاست

وحشت از قصه که نه

ترس ما از خاتمه  هاست

ترس بیهوده نداریم!صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن  ناخواسته ی عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست

ما سرانجام سرانجام گرفتیم به هیچ

راهی سفر به هیچستانیم

گله ای هست که از خود داریم

چاره ای نیست اگر انسانیم

درد ما برگ تفاهم

غم ما کوچ محبت

غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدن است

این هم از عاقبت عشق که تنها شدن است

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست

مقصر دل دیوانه ماست 

نویسنده : م ن ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٤


+ خسته ام

خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از این همه دروغ... خسته ام از این کلمات کودکانه،از این دلخوشی های بچه گانه خسته ام از این مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دویدن... برای رسیدن...برای رسیدن به هیچ! خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق...از اعتیاد چشمانم به اشک. خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از این قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بیش نخواهی بود... قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل میشود که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد... چکشی که فقط خرد میکند..و دست به دست منتقل میشود بازنده های قمار امروز شاید چکش به دستان قمار فردا باشند خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل...خسته از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه،خسته از شنیدن صدا در دل...که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد... خسته از نوشتن نام این رهگذران بر دیوار دلم با تیشهء عشق خسته از پاک کردن نام این رهگذران پس از رفتنشان ازاین سامان...خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوالرفتن عشق... خسته ام .. خستهء .. خسته

نویسنده : م ن ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٥
تگ ها: خسته


+ که زمان می گذرد

هیچ چیز قابل برگشتن نیست
که زمان می گذرد
و زمان واژۀ محدودیت است
همچنان می گذرد....
*
و نمی آید باز

که بسازیم سلامی به لبی
که بگیریم سحررا ز شبی
*
واگر مرد کبوتر در باد
و اگربغض نشست در فریاد
*
واگر خاطره ای تنها ماند
واگر حرف غمی بر جا ماند
*
واگر سقف دلی در هم ریخت

و سکوتی هیجان را آمیخت
*
و اگرفکر حقیقت پرزد
و گناه هوسی بر سر زد
*
و اگر دست سخاوت کم شد
و اگر روح لطافت غم شد
*
یا که تشویش کلامی را برد
یا ندامت به سوالی برخورد
*
واگر عشق به ویرانه نشست
شیشۀ عمر وفایی بشکست
*
و اگر لحظۀ باران نرسید
فکر آسودگی جان نرسید
یا که خندیدی به اشکی که چکید
*
هیچ چیز قابل برگشتن نیست

که زمان میگذرد

 

نویسنده : م ن ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۱
تگ ها: زمان


+ من آمده ام تا بمانم

هر کس را خواندم مرا از یاد برد،

هر کس را جستم مرا گم کرد

و هر کس را بخشیدم مرا شکست،

زندگی همین است،

آمدن برای رفتن،

زیستن برای زنده بودن،

گشتن برای نیافتن،

خواستن برای نرسیدن


من اما آمده ام تا بمانم،

زندگی کنم،

شاد باشم

و برسم به سپیده دم خوشبختی


آنجا که نور امید

حنجره سازم را نوازش می کند

و یاد خدا نگین قلبم می شود

 

نویسنده : م ن ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٤
تگ ها:


+ یادمان باشد...

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطاست خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بازار عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

 

 

نویسنده : م ن ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۱


+ باید فراموشت کنم....

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! میشود!

آرام تلقلین می کنم

حالم نه ! اصلا خوب نیست

... تا بعد بهتر میشود

فکری برای این دل آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین

خود را برای درک این صد بار تحسین میکنم

کم کم ز یادم میروی

این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم....

 

نویسنده : م ن ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٦


+ یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد، صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد گچ پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها؛ لواشک بین خود تقسیم می کردند، و آن یکی در گوشه ای دیگر ٌهری پاترٌ را ورق میزد
با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد، و با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست. همیشه یک نفر باید برخیزد... به آرامی سخن سر داد:
تساوی، اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود، آیا باز هم یک با یک برابر بود؟
سکوت سنگینی بود و سؤالی سخت!
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود؛
آن که زر و زور به دامن داشت بالا بود، آن که قلبی پاک و فاقد زر داشت پایین بود...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود؛
آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود و آن سیه چرده که می نالید، پایین بود...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود؛
این تساوی زیرورو می شد...
حال می پرسیم یک اگر با یک برابر بود؛
چه کس به خاطر عشقش تمام حقارت ها را تحمل می کرد، غرور را نابود می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود؛
نان و مال مفتخورها از کجا آماده می گردید!؟ یا چه کس اهرام مصرها، دیوار چین ها را بنا می کرد!؟
یک اگر با یک برابر بود؛
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد!؟
:معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست....
 
نویسنده : م ن ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۸
تگ ها: یک


+ بال هایت را کجا گذاشتهای؟

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم .تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید .

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید  یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی ....

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :  یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟

 

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست...

نویسنده : م ن ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۸
تگ ها: بال


+ پایان جهان

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویم اش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود

 

پریشان و آشفته شد و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر رفت و تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی مانده است بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن.

 

او با هق هقش گفت: یک روز چه می توانم بکنم؟

خدا گفت: هر کس که لذت یک روز زمین را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است آنکه امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید.

 

آنگاه همان یک روز را در دستهایش ریخت و گفت برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستش می درخشید اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود, می ترسید زندگی از لای انگشتش بریزد. قدری ایستاد و با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را بر رویش ریخت و پاشید آن را نوشید زندگی را بویید چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد .

او در آن یک روز آسمان خراش بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را بدست نیاورد اما در همان یک روز دست به پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد و سرش را بالا گرفت و ابر را دید...

 

به آنهایی که نمی شناخت سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت بر او سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خداوند نوشتند امروز کسی درگذشته کسی که هزار سال زیسته بود.

 

 

نویسنده : م ن ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ ها: پایان جهان


+ دعا

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

 و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

اما اگر پیش آمد، آرزومندم که اینگونه پیش نیاید،

و بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی

 برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی

 از جمله دوستان بد و ناپایدار

 برخی نادوست، و برخی دوستدار

که بی‌تردید دستکم یکی در میانشان مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

 نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت ر امورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی

و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

 و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی

 و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

 چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

 و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند

و در پایان،

 اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

 و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

 که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

 

نویسنده : م ن ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٠
تگ ها: دعا


+ محاکمه عشق

جلسه محاکمه عشق بود . و قاضی عقل . و عشق محکوم به تبعید به
دورترین نقطه مغز شده بود . یعنی فراموشی . قلب تقاضای عفو عشق را داشت . ولی همه اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع کرد به طرفداری از عشق . آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی . ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی . و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید . حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟ 

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند . عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند . ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده . چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود . و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند . و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم . پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم....

 

نویسنده : م ن ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٤
تگ ها: محاکمه عشق


+ هوس و انسان

قبل از خلقت انسان حضرت باری تعالی نفس را آفرید. پس برای آن پسری مقدر کرد به نام هوس. عجبا که این پسر روز به روز بر پدر فزونی می یافت. تا او را در کام خود گرفت. آن گاه حضرتش انسان را آفرید. پس از آن انسان را گره ای است عمیق با هوس.مگر نه این که انسان زاده هوس است؟انسان را بر بلندای عرش نهادند، او را به فرش کشید. وقتی به انسان عشق را بخشیدند، هوس او را فریفت و از آن دو، شهوت زاده شد.تا عشق به خود آمد اثیر پدر و پسری گران بود. ازآن دم دگر عشق آسودگی نیافت چون یا درگرو هوس بود یا پای بند شهوت.پس حضرتش نا گاه به خود آمد که تدبیری باید اندیشید که عشق مجال زندگی یابد.این گونه بود که عقل را آفرید. عقل جوان بود و بی تجربه و تازه کار اما هوس فریبکاری حاذق بود، هوس تدبیری اندیشید و شکافی عمیق میان عقل و عشق انداخت تا جایی که عقل و عشق را هیچ سازگاری نبود . این گونه بود که عقل نتوانست نه هوس و نه شهوت را مهار کند. سپس حضرتش اندیشید و قلب را آفرید تا شاید به کمک عشق آید؛ اما قلب نیز فریفته شهوت شد و از آن دو خیانت متولد شد.از آن پس انسان نه موجودی متعالی و خواست حضرت بلکه حقیری کوچک در گرو هوس و شهوت، گریزان از عقل و قلب و عشق لقب گرفت. و نه مسجود فرشتگان آن حضرت بلکه ملعون مقربانش شد...    

                                                         نویسنده :ش شهرابی

نویسنده : م ن ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٦